1
نشست سخنگوی وزارت امور خارجه با اصحاب رسانه، ۲۶ خردادماه ۱۴۰۴، مقدمه (بخش دوم)
حمله به اماکن مسکونی، ترور شخصیتهای نظامی ما در زمانی که جنگی وجود نداشت، ترور شهروندان بیگناه ایرانی، کشتار ایرانیان در اماکن مسکونی و در حالی که در خانههای خودشان به زندگی عادیشان مشغول بودند.
من امروز می خواهم چند داستان برای شما بگویم، داستان فرزندان سرزمینمان.
احسان اشراقی؛ مردی بود از همین مردم، تنها یک پدر بود، کارمند بانک ساده که هر روز صبح با نان تازه و بوسهای بر پیشانی دخترکش راهی کار میشد. در تجاوز وحشیانه و بیرحمانه رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی تهران، موشکی درست وسط زندگیشان فرود آمد. احسان و دخترش، نه بمب اتم داشتند، نه تهدیدی برای هیچ کس، فقط پدر و دختری بودند که جرمشان زندگی کردن بود، اما حتی نفس کشیدنشان هم برای رژیمی که از کودک میهراسد، برای رژیمی که کشتن کودکان برایش سرگرمی است. غیرقابل تحمل بود. حالا سنگ قبرشان کنار هم است. روی سنگ دخترک نوشتهاند «دخترک نُه سالهای که قربانی شد بی آنکه بداند که چرا؟»
محمد مهدی امینی، قهرمانی کوچک که رویاهایش را زیر آوار جا گذاشت. محمد مهدی فقط یک کودک بود؛ کودکی شاد، پر جنب و جوش و عاشق تکواندو. وقتی لباس سفید تمرینش را می پوشید، کمربند زردش را با دقت می بست، لبخند رضایتش برق خاصی داشت. او اهل سکوهای قهرمانی بود نه تیترهای ترسناک خبر، اما حمله وحشیانه رژیم کودککش بازی ناجوانمردانهای برایش نوشت. کودکی که قرار بود روزی روی سکو بایستد، اکنون در سکوت زیر خاک آرمیده است. پدری که همیشه او را تا باشگاه می برد، آخرین سفرش را با پسرش رفت، این بار بیبازگشت، و مادری که مانده است تنها، مادری که با یک لباس کوچک تکواندو در بغل که شبها رویاهای پسرش را در آغوش میکشد.
روایت مجید تجن جاری؛ روایت یک رویا که نیمه تمام ماند. او برگشته بود با چمدانی پر از کُدهای خاموش، ایدههای ناب و دلی که برای ایران تپیده بود حتی آن سوی مرزها. مجید پسر آمل، او نه فقط یک نخبه در هوش مصنوعی و برنامه نویسی بود، او رویاپردازی بود که میخواست آینده را برای ایران بازنویسی کند. سه سال پیش برگشت، نه برای کسب افتخار شخصی، نه برای سرمایه یا شهرت، بلکه برای خدمت، برای اینکه نوجوانی در روستایی کوچک یا پسری در محله ای دور کُدنویسی را به زبان آینده یاد بگیرد. او میخواست فناوری را مردمی کند، علم را پُر امید و در دسترس. او رویا داشت، رویا داشت ایران نه فقط مصرف کننده فناوری، بلکه سازندهاش باشد، اما قربانی شد؛ قربانی ادعای دروغینی که میگوید «ما کاری با مردمان ایران نداریم». او عادی نبود. در روزگاری که بسیاری فقط به فکر نجات خود هستند، او اندیشید به آموزش دیگران. او امید بود و امید بزرگ ترین دشمن تاریکی است.
زهرا شمس بخش؛ زهرا شوق زندگی داشت. لذت گشتن و کشف کردن برایش تمام شدنی نبود. گاهی پا بر رکاب دوچرخه خیابانها را میگشت. گاه برای تماشا از قله، سختی نوردیدن صخرهها را به جان میخرید و در سرما و برف کوهنوردی میکرد. سفر برایش آغاز یک قصه بود، قصهای که خودش میدید و روایت می کرد. زهرا که گوش شنوای دوستانش بود، در اوج نامرادیهای روزگار تو را به فنجانی چای و ساعتی گفتگو دعوت میکرد. کافی بود بگویی دلم گرفته، او بود که خودش را از دورترین نقطهها میرساند. او بود که نسخه سفر و گشت و گذار میپیچید و بساطش را فراهم می کرد تا مبادا روی زندگی در برابر غم کمرنگ بشود. روزها و ساعتها با او و در کنار او راه رفتن و خیابانها را گز کردن و خندیدن و گریستن راز یک دوستی عمیق بود که هر روز قطعههایش کاملتر میشد. با آن موشک نتانیاهو به ساختمان سرو جهان تنها یک دختر پر شور و دوستدار زندگی را از دست نداد، بلکه یک تسهیلگر و مروج زندگی و مهربانی از میان انسانها کم شد، یکی که هزار بود.
@MFAIran
نشست سخنگوی وزارت امور خارجه با اصحاب رسانه، ۲۶ خردادماه ۱۴۰۴، مقدمه (بخش دوم) @MFAIran